بازدید


( صدای قطاری که نزدیک می شود البته هنوز خیلی دور است و تنها در پس زمینه می شود آن را شنید )
صدیقه غذاتو نخوردی ها ؟
محرم ( مشغول ریل عوض کردن ) چند بار خوبه گفته باشم تا اینجام نمی تونم چیزی بخورم باز کار خود تو می کنی سر ظهر که میشه بقچه رو ورمیداری میای
صدیقه میشه که تا غروب هیچی نخوری ؟ مریض میشی . از پا می افتی ها ؟
محرم تا غروب سه دفعه اومده ام خونه و برگشتم ( کارش تمام می شود ) برو خونه به زندگیت برس
صدیقه زندگی ؟ ( پوزخند می زند ) راستی راستی خیال می کنی برای من زندگی ای هم مونده ؟ کارم به شب رسوندن روزامه و تحمل کردن سنگینی شبها که روی سینه ام فشرده می شه .
محرم تو نمی خوای از این ذکر مصیبت ها دست برداری زن ؟
صدیقه چرا … میخوام . اما خودت بگو ، شدنیه ؟ این زندگی غیر از بلا و مصیبت بوده برام که بخوام ذکر شو بگم ؟
…

رمز فایل : www.takbook.com


برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان